چند روز پيش تو محل کارم و تو اتاق تک و تنها پشت سيستم نشسته بودم جمله بالا رو رويا ديشب برام اس ام اس داد ، خيلي ازش خوشم اومد ، گذاشتم اينجا شما هم بخونين بلکه درس عبرتي بشه براتون ! 2- امروز عید فطره، روزه نماز همه تون قبول باشه . عيدتون هم مبارک باشه 3- امشب مي خوام اسم وبلاگمو عوض کنم و اسمشو بذارم "پرنده وحشي بارون زده " ! نگو چه فرقي مي کنه . فرق مي کنه عزيز من ، قبلا اسمش بود "پرنده باروني وحشت زده " ولي حالا شده "پرنده وحشي بارون زده "!!! ، حالا نظر شما چيه ؟؟؟ حتما نظرتونو بگین . باشه ؟ چون می خوام رای بگیرم ببینم بالاخره اسمشو باید چی بذارم 4- وبلاگ تنها رو هم آپ کردم يه سر بزنين 5-اينم يه رباعي که نمي دونم مال کيه ؟ گاهي خيال مي کنم از من بريده اي 1- رفتم سر کار ! الان حدود 2 ماهه می رم سر کار ! محل کارم هم وسط جک و جونورای خشک شده است ! اگه گفتین کجا ؟ 2- اولین خاطره مو همین الان می نویسم به اصرار مریم که این خاطره رو دوست داره !(نمی دونم چرا ؟!) بعد اون دید ما تحویل نمی گیریم رفت جلوی یکی دیگه از همکارا وایساد ، هفت تیرش رو گرفت یه سانتی اش و یه لبخند پیروزمندانه زد ! اما اون همکارمون حتی سرش هم بلند نکرد !! خلاصه همکار هفت تیر کش مجبور شد کلی قسم و آیه بیاره که بابا این هفت تیر واقعیه !! بعد واسه اینکه ما باورمون شه یه بار هم به سمت سقف شلیک کرد و تق ! ... 3 - چند شب پیش تو برنامه "ماه عسل" آقای علیخانی مجری برنامه یه جمله گفت که خیلی برام جالب بود ، جمله اش این بود : "برای خودت زندگی کن ، اما برای دیگران زندگی باش" 4- اینم یه رباعی از خیام گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و میخانه به دوزخ باشد فرداست ببینی که بهشت همچون کف دست مثلا همين مریم فکر کنم يه ماهي مي شه هيچي ننوشته ، طیبه که ديگه هيچي!هلن هم بعد مدت ها تازه شروع کرده به نوشتن ، نیلوفرهم که ديگه نگو مثلا تازه وبلاگ ساخته ها اما انگار نه انگار !! امیر هم که مي خواد ترک وب کنه مدتي ، لیلا هم که مدت زيادي بود که آپ نکرده بود اما بالاخره بعد مدتی خوشبختانه اومد دوباره فقط مي مونه پسر باران و رنگین کمان و رویا که البته اينا از بقيه زرنگ تر بودن و تقريبا يه هفته يا بيشتر مي شه آپ کردن (البته خيلي هم زرنگ نيستن ها!!) واسه همين من مي خوام بهشون جايزه بدم و اين گلهاي خوشگل هم مال اوناس هيچکي حق نداره برداره ها !!ولي هر کي آپ کرد مي تونه بعدش يکي برداره! ولي کلا من موندم چرا بايد خاله اين همه آدم تنبل باشم با همه تون هم قهرم مگه اينکه آپ کنين و تا زماني که آپ نکنين منو تو وبلاگاتون نمي بينين ، با همه تونم حتي با اون چهارتای آخر 2- الان دارم آهنگ وبلاگ پسر باران رو گوش می دم ، خیلی آروم و غمگینه اما آرامش بخشه ، حتما گوش بدین 3- ياد يکي از شعرای خودم تو وبلاگ تنها افتادم مي خوام بذارمش اينجا دل من بي تو به فرداي خودش مي خند چشم من بي تو نگاه از همه کس مي بندد کاش تنها تو بماني که دلم بي تو دگر جاي خوش کرده و کنج سينه ام مي گندد روز اولی که رفتم کودکستان رو هیچ وقت فراموش نمی کنم . برعکس الان که هیچ علاقه ای به کفش پاشنه بلند ندارم اون روزا به مامان گیر داده بودم مثل خانوما برام کفش پاشنه بلند بخره و بهش می گفتم باید برام " کفش تق تقی " بخری! مامان هم قبول کرد و برام یه جفت کفش تق تقی قرمزخرید. خیلی دوسشون داشتم و ازصدای تق تقشون لذت می بردم . روز اولی که رفتم کودکستان ما رو تو صف گذاشتنو یه خانومه برامون حرف زد ، هیچ کدوم از حرفاشو یادم نیست به جز این جمله اش که بهمون گفت " هیچ کس حق نداره تو این کودکستان کفش پاشنه بلند بپوشه " . دلم برای خودم خیلی سوخت اصلا هم نفهمیدم دلیل این حرفش چی بود حتما مثل گیرای الانشون بوده دیگه ، بی خیال ! هر چی بود واسه من که عاشق کفش تق تقی هام بودم روز تلخی بود . 1- حذف وبلاگم واقعا برای من یه پدیده دردناک(!) بود ! در نتیجه خاله برای اینکه من این پدیده ! رو فراموش کنم ، هی چپ و راست پیشنهاد می ده واسه وبلاگش پست بنویسم ! البته در ارائه این پیشنهاد عوامل دیگه ای هم موثر بودن از جمله تنبلی خاله جان !! حالا به قلم فاطمه !! منظورم خاله فاطمه بود ! 2- یادمه ترم های اول دانشگاه که بودیم همه اش به هم می گفتیم یعنی می شه یه روزی از شر این درس و دانشگاه خلاص شیم ، اما حالا بدجوری دلم تنگ شده ، واسه همه چی ، حتی واسه امتحان سخت های آخر ترم . 3- چند وقت پیش یه شعر گفتم که می خوام بذارمش اینجا ، شما دوستای خوبم هم نظر یادتون نره . ضمنا اگه چند وقتی می شه که بهتون سر نزدم به خاطر اینه که سیستمم دچار مشکلات روحی روانی شده الان هم خونه رویا آپ کردم . برو دست از سرم بردار لطفا تمام حرف هایت باورم شد از عشق تو کلاهی بر سرم رفت چه شب ها با خیالت خواب دیدم نمی خواهم تو را دیگر ببینم سلام . چند روز پیش مشکلاتی برام پیش اومد که مجبور شدم آی دی و وبلاگم رو حذف کنم ، از جمله اینکه این اواخر مزاحم داشتم و این مجبورم کرد از وبلاگم که خیلی دوستش داشتم دل بکنم . مریم (سالن سه و نیم سابق) سال نو همه تون مبارک ايشالله که سال خوبي داشته باشين خيلي وقت بود که آپ نکرده بودم . به چند دليل ، اول اينکه حسش نبود ، ديگه اينکه داشتم به مامان جون تو امر خونه تکوني کمک مي کردم ، بعدش هم افسردگي ناشي از پايان تحصيلات گرفته بودم دلم واسه همه شما دوستي گلم خيلي تنگ شده ايشالله فرصت بشه ميام وب همه تون عيد ديدني ، عيدي من و کنار بذارين سال نو مبارک در پناه حق 1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی يا رديفی (زير هم) بر روی كاغذ بنويسيد. و حالا كليد رمز گشايی اين بازی: 1- عددی را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما بايد درباره اين بازی به آنها بگوييد! 1 19 2- به عبارتی من باید 23 نفرو به بازی دعوت کنم که این کار محاله هر کی دوست داشت شرکت کنه
2- مدتیه حس می کنم زندگی داره بهم لبخند می زنه
3- یه هفته می شه سرما خوردم 
، فکر کنم چشمم زدن ، همه اش تقصیر دوستای نابابه ، یکی می گفت خیلی شیطونی ، ساکت شدم ! یکی گفت صدات قشنگه ، صدام دیگه بالا نمی آد ! خلاصه انگار باید بیشتر مراقب خودم باشم !!
4- هفته پیش با یکی از دوستام که تازه ازدواج کرده رفتیم جهیزیه بخره
جاتون خالی ، فکر نمیکردم خرید جهیزیه اینقدر هیجان انگیز باشه
5- دوستان همکار تو اداره گیر دادن باید از خوبیهای ما بنویسی ! مریم و طیبه کم بود اینا هم بهشون اضافه شدن ! باشه بابا ! اینا دخترای خوبی ان ، خیلی ماهن ! خوب شد ؟؟؟
و مشغول خوندن مطلبي بودم و اصلا به اطرافم توجه نداشتم يهو حس کردم يکي جلوي در اتاقه !
چشمتون روز بد نبينه يه مرد قوي هيکل با سيبيلاي تاب داده عينهو سيبيل ناصرالدين شاه قاجار
و يه پيراهن مشکي و يه شلوار کردي مشکي دم در اتاق وايساده حالا اينا به کنار توي دستش چهار پنج تا چاقوي تيز و بزرگ که همه رو روبروي من گرفته بود
و هيچي نمي گفت منم تا اين صحنه رو ديدم آماده جيغ زدن بودم ولي گفتم بذار قبلش مظلوم نمايي کنم و صلح آمیز برخورد کنم
واسه همین آروم بهش گفتم :"بفرمائيد؟" اونم همون جوري که چاقو ها رو جلو مي آورد گفت :"خانوم چاقو نمي خرين ؟؟" منم خيلي سريع گفتم نه و اونم رفت بيچاره ولی حسابی ما رو ترسوند.
اينم حکايت ماست تو اين اداره ، يه روز هفت تير
، يه روز چاقو
، خدا کنه فردا پس فردا کسي با تانک و موشک نياد اداره ![]()

2روز ديگه تولد وبلاگمه ، بچه ام يک ساله مي شه
، تولد اون هم پيشاپيش مبارک ، کادو يادتون نره
![]()
بهتر ز من براي دلت برگزيده اي
از من عبور مي کني و دم نمي زني
تنها دلم خوش است که شايد نديده اي
من بعد از این از اونجایی که نصف روزم رو تو محل کارم می گذرونم گاهی خاطرات شغلی مو می نویسم !
یکی از همین روزایی که رفته بودم سر کار ؛ با همکاران نشسته بودیم کارامونو انجام می دادیم و به جامعه خدمت می کردیم ، یه دفعه یکی از همکارا پرید تو اتاق و یه هفت تیر از جا هفت تیری اش (!) کشید بیرون و ...(تازه ، جا هفت تیری اش چرمی بود!) و هفت تیرش رو جلوی ما گرفت
و گفت : دست ها بالا !!ما هم مثل خنگ ها یه چند لحظه با بی ذوقی محض نگاش کردیم و دوباره سرمونو انداختیم پایین مشغول کارامون شدیم !
ولی خالی بید ! هیچی نشد !!![]()
۵ - آهنگ وبلاگمو عوض کردم گوش بدین نظرتونو بگین
1- شنيدين مي گن حلال زاده به داييش مي ره ؟؟ اما انگار تو دنياي ما اينجوري شده که حلال زاده به خاله اش مي ره !! چرا اينو مي گم ؟ خو ب مثلا همين آپ کردن وبلاگامون ! من خيلي وقته آپ نکردم و خواهرزاده ها هم همين طور .
تقریبا چند ماه پیش دیدمش . هنوز مثل سابق بود . هیچ تغییری نکرده بود اما نتونستم تابلوشو ببینم که حداقل ببینم اسمش هنوز همونه یا نه . "کودکستان امید" .یادش بخیر چه روزایی بود . من و مریم از همون موقع با هم همکلاس بودیم .خیلی شیطون بودیم البته من به اندازه مریم شیطون نبودم
یادمه خانوم معلممون بهمون می گفت همگی دست راستتون بالا ، منم با اینکه می دونستم دست راستم کدومه عمدا دست چپم رو بالا می بردم و اونم می گفت باز که تو اشتباه کردی دختر ، منم تو دلم می خندیدم و حس می کردم فتح بزرگی انجام دادم که مثلا خانوم معلمو گول زدم .
![]()
به قلم مریم و فاطمه!!!
الانم از اونجایی که چیزی به ذهنم نمی رسه درباره عنوان پست توضیح می دم . قضیه اینه که پسرخاله ام چند وقت پیش cd فیلم "سیزده یار اوشن " رو برای خاله آورده بود ، حالا بعدش خاله برگشته به من می گه : مریم یه روز بیا با هم فیلم "شانزده یار اوشین" رو ببینیم !
نگاهت از برم بردار لطفا
دروغ از باورم بردار لطفا
کلاهت از سرم بردار لطفا
خیال از بسترم بردار لطفا
برو دست از سرم بردار لطفا
مریم رو که می شناسین همون صاحب وبلاگ سالن سه و نیم! ازم خواسته تو وبلاگم یه پست بذاره ، نیست که من خیلی تنبلم واسه همین مریم تصمیم گرفته این یه بار رو به جای من آپ کنه . ضمنا این پست فقط تا مدتی اینجاست و بعد از اون حذف میشه .
این هم از آپ مریم:
متاسفانه مشکلاتم ساده و مثلا از نوع تهدید به هک شدن و ... نبود که راحت از کنارش بگذرم ، اما به هر حال برای خودم مهم بود .
قبل از حذف آی دی و وبلاگم برای همه دوستام آف گذاشتم و به همه گفتم که چه قصدی دارم اما ظاهرا" آف مورد نظر پریده و کسی آف من رو ندیده .
حالا امروز فاطمه بهم اطلاع داد یه ناشناس وبلاگی تو همون آدرس سالن سه و نیم ساخته به اسم «دروغگوها ...!» وقتی هم که خودم دیدمش فقط خندیدم! به اینکه بعضی آدما چقدر دغدغه هاشون کوچیکه!
به هر حال یکی از پست های وبلاگ پرنده وحشی بارون زده رو از فاطمه عزیزم قرض گرفتم تا به دوستان اطلاع بدم من در حال حاضر هیچ وبلاگی ندارم و وبلاگ تازه تاسیس سالن سه و نیم مال من نیست .
الان هم همينجوري اومدم آپ کنم فقط به اين دليل که امروز عيده . قالبم هم عوض کردم که يه خونه تکوني اساسي تو وبلاگم انجام داده باشم . مي خوام آهنگ وبلاگم هم عوض کنم اما ميذارم واسه بعد .
من نام کسي نخوانده ام الا تو
با هيچ کسي نمانده ام الا تو
عيد آمد و من خانه تکاني کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو 
بازی لیلا این شکلیه که منم قسمتی از آپشو اینجا می ذارم :
يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.
2- سپس در جلوی رديف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مايليد بنويسيد.
3- حال در جلوی رديف 3 و رديف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنويسيد.
4- نام اشخاصی را كه می شناسيد (چه دوست يا اعضای خانواده يا فاميل) در جلوی رديفهای 4، 5 و 6 بنويسيد.
5- در رديفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوی هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!
2- شخصی كه نامش در رديف 3 قيد شده كسی است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصی كه نامش در رديف 7 قيد شده كسی است كه شما دوستش داريد ولی با هم نمی سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسی است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسی است كه شما را بسيار خوب می شناسد.
6- شخصی كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق می كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بيش از همه افكار شما را بازگو می كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گويد شما در باره زندگی چه احساسی داريد!!!!
خوب حالا جوابای من برا بازی
2 23
3 صدرا (خواهر زاده مه
)
4 طیبه (از قضا اینم خواهرزاده مه)
5 مریم (بازم خواهرزاده مه)
6 رویا (این دیگه دوستمه)
7 داریوش(داداش جونیمه)
8 آهنگ "تقدیر" شادمهر
9 "من بی تو هیچم" یگانه
10 "دیوونه خونه " ساسی مانکن (این یکی از دستم در رفت!!)
11 "نخواستم با غم بسازی " یگانه
3- آخه لیلا خدا بگم چی کارت کنه ، صدرا خواهرزاده مه ، من دوسش دارم!
7- داریوشم که داداشمه خیلی هم دوسش دارم با همدیگه هم هیچ مشکلی نداریم
4- چیکار کنیم دیگه ، باشه به طیبه اهمیت می دیم
5- مریم جونم که منو خوب می شناسه هیچ شکی هم درش نیست
6- از کی تا حالا رویا ستاره بخت ما شده !!!
8- فردا برم آهنگ شادمهرو بدم صدرا شاید به دردش خورد
9- البته که من بدون داداشم هیچم ! اینم هیچ شکی درش نیست
10- نه به خدا من کجا دیوونه خونه کجا ، لیلا می کشمت!
11- لابد اینم احساس منه دیگه : نخواستم با غم بسازی ، نخواستم هیچی نگی ، نخواستم درد دلت رو، دیگه با هیچکی نگی ، آخه عشق اجباری نیست ، تو زندون من نمون ، حالا که فکر رفتنی ، دیگه از موندن نخون
1- بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید، هرچند جز رنج و پشیمانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامشش تحمل نکن (دکتر شریعتی)
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت
9:47 توسط خاله فاطمه| |
نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت
10:11 توسط خاله فاطمه| |
1- بزرگترين افسوس آدمي آن است که مي خواهد ولي نمي تواند و به ياد مي آورد روزي را که مي توانست ولي نخواست !
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت
8:43 توسط خاله فاطمه| |
"سر"نوشت : این آپ رو به کمک مریم و طیبه نوشتم ! تازه چرک نویسش هم دستخط مریم بید !!
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت
23:27 توسط خاله فاطمه| |
نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت
12:20 توسط خاله فاطمه| |
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت
23:44 توسط خاله فاطمه| |
نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت
18:15 توسط خاله فاطمه| |
نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت
11:29 توسط خاله فاطمه| |
سلام
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت
13:27 توسط خاله فاطمه| |
طبق معمول همیشه ما یه آپ در میون به یه بازی دعوت می شیم الان هم از طرف لیلا به یه بازی دعوت شدم و از اونجای که در کمبود سوژه برای آپ کردن به سر می بردم به دعوتش جامه ی عمل می پوشونم .
نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت
16:9 توسط خاله فاطمه| |


